امام حسین (علیه السلام) و علل همراه بردن خانواده به کربلا1
موقعیت شما: مهدویت و آخرالزمان»مقالات مهدویت و آخرالزمان»امامان و ائمه»امام حسین (ع) و عاشورا »امام حسین (علیه السلام) و علل همراه بردن خانواده به کربلا1

امام حسین (علیه السلام) و علل همراه بردن خانواده به کربلا1

يكشنبه ۰۶ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۸:۲۷
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

یکی از سؤال هایی که معمولاً ذهن هر شیعه بلکه هر مسلمان یا هر انسان آگاه از حادثه کربلا را به خود مشغول می سازد این است که چرا امام حسین (علیه السلام) زنان، فرزندان خردسال، خواهران و… را به همراه خود به کربلا برد. با اینکه افراد در سختیها، خود سپر بلا می شوند و زنان را از حوادث سخت و تلخ دور نگه می دارند و خصوصاً افرادی که غیور هستند و نمی خواهند زن و فرزندان در معرض دید نامحرم یا مورد آزار و اذیت دیگران قرار گیرند، با کوچکترین احتمال خطر خانوادۀ خود را به منطقۀ خطر خیز نمی برند

امام حسین (علیه السلام) و علل همراه بردن خانواده به کربلا

(قسمت اول)

طرح سؤال

یکی از سؤال هایی که معمولاً ذهن هر شیعه بلکه هر مسلمان یا هر انسان آگاه از حادثه کربلا را به خود مشغول می سازد این است که چرا امام حسین (علیه السلام) زنان، فرزندان خردسال، خواهران و… را به همراه خود به کربلا برد. با اینکه افراد در سختیها، خود سپر بلا می شوند و زنان را از حوادث سخت و تلخ دور نگه می دارند و خصوصاً افرادی که غیور هستند و نمی خواهند زن و فرزندان در معرض دید نامحرم یا مورد آزار و اذیت دیگران قرار گیرند، با کوچکترین احتمال خطر خانوادۀ خود را به منطقۀ خطر خیز نمی برند یا اگر در منطقۀ خطر واقع شدند به هر راهی که شده تلاش می کنند خانوادۀ خود را از آن منطقه بیرون سازند. اما می بینیم که در حادثه کربلا این چنین نشده است. ما حتی اگر علم غیب امام (علیه السلام) و پیشگوییهای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و حضرت علی (علیه السلام) و رؤیاهای شخصی امام حسین (علیه السلام) دربارۀ کشته شدن او در نزدیکی کوفه را کنار بگذاریم و نادیده بگیریم باز از نظر تحلیل سیاسی و احتیاط کاری که یک مبارز سیاسی و یک رهبر و فرماندۀ معمولی باید داشته باشد نباید چنین کاری صورت می گرفت و احتیاط ایجاب می کرد که در زمینه ای که احتمال خطر وجود دارد زن و فرزندان خود را در خطر داخل نسازد. بنابراین حتماً در این کار امام حسین (علیه السلام) رمز و رازهایی نهفته است و مطالبی وجود دارد که باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد و با یک یا دو جملۀ کوتاه نمی توان جوابش را بیان ساخت و مقاله ای تحقیقی در این راستا لازم است که شاید نوشتۀ حاضر کمی از راه را بپیماید و چراغی فرا روی دیگران باشد تا بحث کامل گردد. این مقاله در دو بخش تنظیم شده است. بخش اول که پیش رو دارید به عنوان مقدمه ای است بر موضوع اصلی بحث که در شمارۀ بعد خواهیم آورد.

مقدمه: مقایسۀ قرآن و عترت

1. مشترکات:

همان گونه که قرآن، به عنوان کتاب الهی و به عنوان «ثقل اکبر» که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) آن را در بین امت وا نهاد و به دیار باقی شتافت،(1) نیاز به تفسیر دارد و مفسران فراوان و صاحب دیدگاههای متفاوت عرفانی، فلسفی، روایی، ادبی و… در هر عصری به تفسیر آن پرداخته-اند و دیگران با استفاده از داشته های گذشته و پیشرفتهای عصر خود، باز به تفسیر جدیدی دست زده اند ولی با این حال هیچ کس نتوانسته است ادعا کند که مقصود خداوند را فهمیده و تفسیر او کاملترین و بهترین تفسیر است بلکه هرچه پیش می رود سؤال هایی برایش حل می شود ولی رمز و رازهای دیگران برایش مخفی می ماند، به همین مثابه عمل امام حسین (علیه السلام) به عنوان ثقل اصغر که او را نیز رسول گرامی اکرم به عنوان حجتی دیگر در بین ما وا نهاد(2) نیاز به تفسیر و تحلیل دارد و نه تنها دانستن تاریخ کربلا به تنهایی برای جواب به تمامی سؤال ها کافی نیست بلکه تحلیلهای گذشتگان ما را بی نیاز از تحلیل و تفسیر جدید نمی نماید و در هر زمان و در هر شرایط باید عمل ثقل اصغر، چونان آیات ثقل اصغر مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد و هیچ کس نمی تواند تحلیل و تفسیر خود را بهترین و یا بی نقص بداند. بلکه مجموع شواهد و قراینی که نزد یک شخص موجود است او را به تحلیل و تفسیری می رساند. باز همان گونه که قرآن دارای تأویل و دارای بطن یا بطون گوناگون است، عمل امام حسین (علیه السلام) به عنوان ثقل اصغر دارای تأویل و بطن است. بسیاری از احادیث در ذیل آیاتی از قرآن وارد شده و مطالبی را بیان داشته که قرینۀ لفظی بر خلاف یا وفاق آن وجود ندارد و از باب بیان مصداق نیز نمی باشد که مفسران آن روایات را از تأویلات یا بطون می دانند در نهضت امام حسین (علیه السلام) نیز از این گونه روایات و اعمال وجود دارد. مثلاً طراز «قتیل العبرات» می تواند از بطون حرکت امام حسین (علیه السلام) باشد، زیرا هیچ کس قیام نمی کند و کشته نمی شود تا بر او بگریند بلکه این جمله حقایق دیگری را در نظر دارد. فدا ساختن طفل شیرخوار به آن گونه مخصوص نیز هم همین گونه است. بنابراین نباید تصور کرد که با تحلیلهای ما، عمق نهضت حسینی کشف خواهد شد بلکه اموری و رموزی در نهضت حضرت وجود دارد که راه دسترسی به آن تنها حدیث صحیح از ائمه معصومان، یا پرده برداری حضرت حجت از آن می باشد.

2. تفاوت ها:

اگر چه قرآن و عترت هر دو در حجت بودن، در نیاز به تفسیر داشتن، در ورود بر حوض کوثر و در هدایت گری مشترکند اما تفاوتهای متعددی نیز دارند که ما به برخی از آنها که در بحثهای آینده دخالت بیشتری دارد اشاره می کنیم.
الف: قرآن عبارت از یک سری الفاظی است که بدون تحریف، بدون کم و زیاد و بدون جابه جایی به ما رسیده است بنابراین اگر از آیه ای با توجه به تمامی مبانی تفسیری اعم از ادبیات، دلیلهای متصل عقلی و نقلی و… مطلبی فهمیدیم همان برای ما حجت است؛ اگر چه با فهم دیگران در آن زمینه مخالفت کرده باشیم و برای فهم بیشتر از آن باید در استدلال کلمات، جای استعمال آن، حروف اضافه، ضمایر، اشارات و لطایف آن دقت کنیم و وصول به ژرفای قرآن در گرو دقت در الفاظ قرآن و رعایت قوانین فن، با توجه به اندوخته های بیرونی است. اما در فهم سنت و از جمله حادثۀ کربلا اولاً: ما با الفاظ مواجه نیستیم بلکه حرکت امام حسین (علیه السلام) از مدینه تا کربلا و همراهسازی خانواده با خود، یک عمل است. بنابراین طریقۀ تحلیل آن با طریقۀ تفسیر قرآن متفاوت می باشد زیرا در تفسیر، رعایت قواعد ادبی، صرفی، نحوی، و… لازم است. اما در تحلیل عمل، رعایت آن قواعد جا ندارد بلکه باید حرکتی عاقلانه باشد، قابل دفاع منطقی باشد و از نظر سیاسی تحلیلی باشد که عاقلان و خردمندان آن را بپذیرند. ثانیاً بسیاری از الفاظی که در نهضت امام حسین (علیه السلام) با آن مواجهیم از نظر سندی قابل اشکال است و معلوم نیست که همین الفاظ از امام (علیه السلام) صادر شده باشد خصوصاً حادثه ای که افراد بسیار کمی از آن جان سالم به در برده اند و حوادث اتفاق افتاده، معمولاً از زبان دیگرانی که در صحنه نبوده اند نقل شده و گاهی در طول زمان با خرافات نیز مخلوط گشته است. ولی به هر حال اصل همراهی زن و فرزند با آن حضرت قابل تشکیک نیست. اگرچه جزئیات آن قابل اثبات نباشد.
ب: در تفسیر قرآن راحت تر می توان یک سوره یا یک پاراگراف از یک سوره را بدون در نظر گرفتن کل قرآن مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و امور زیادی از آن فهمید ولی در بررسی سنت، خصوصا نهضت امام حسین (علیه السلام) که یک عمل اجتماعی و برخاسته از یک سری تغییر و تحولات اجتماعی بوده و به راحتی نمی توان به یک گوشۀ خاصی از حادثه پرداخت و جوّها، شرایط اجتماعی آن روز، دیدگاههای مردم، وضع و رفتارهای خلفای سابق و… را نادیده گرفت. و اگر بدون در نظر گرفتن سایر امور، به یک حادثه نظر شود تفسیر بسیار ناقص به دست خواهد آمد. بنابراین در بررسی هر نکته از نهضت امام حسین (علیه السلام) به ناچار باید اجمالاً حوادث متعدد مرتبط به آن توضیح داده شود و جو و شرایط آن روزگار به تفسیر کشده شود تا با توجه به آن مجموعه جواب صحیح به دست آید.
ج: قرآن در آیات فراوانی انسان را به تدبر و تفکر در خود فرا خوانده و معمولاً پس از بیان حکمی از احکام علتی و حکمتی برای آن ذکر کرده و یا با جمله های «لعلکم تعقلون»، «تتفکرون»، تتذکرون»، و… عقل انسان را به کار گرفته و هیچ کس نمی تواند تعبد صرف و بی دلیل خود به حکمی از احکام را به قرآن نسبت دهد ولی سنت، خصوصاً قیام امام حسین (علیه السلام) چون عمل است و عمل زبان و لفظ ندارد و ادراک تصمیم های امام و عملش از سطح فکر ما بالاتر است، افرادی خواسته اند آن را اموری تعبدی جلوه دهند و با تمسک به جملاتی نظیر «ان الله شاء ان یراک قتیلا؛(3) خداوند خواسته تو را کشته ببیند.» یا «ان الله شاء ان یراهن سبایا؛(4) خداوند خواسته اهل بیت تو را اسیر ببیند» یا با نقل روایاتی مبنی بر اینکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تکلیف هر یک از امامها را قبلا مشخص کرده و در نامه ای مهر و موم شده به هر یک داده و او نیز طبق مضمون نامه عمل کرده است، خواسته اند اعمال ائمه اطهار (علیهم السلام) را تعبدی صرف قرار دهند.(5) در صورتی که اگر عمل آنان اموری صرفاً تعبدی و از پیش تعیین شده باشد و طبق عقل و شرایط روزگار تصمیم نگرفته باشند چه بسا کارشان برای ما درس آموز نخواهد بود زیرا هر چند حوادثی مشابه آن زمان، اکنون رخ دهد ولی رؤیای صادق یا نامه مکتوب مهر شده ای برای ما نیامده تا تکلیف خود را بدانیم و اساساً دیگر عترت و سنت، راهنما نخواهند بود و تمسک به آنان معنای محصلی نخواهد داشت بلکه رؤیا و نامۀ مهر شده حجیت خواهند داشت که برای ما وجود خارجی ندارد. بنابراین برای آنکه بتوانیم از زندگی ائمه اطهار و خصوصاً امام حسین (علیه السلام) درس فرا گیریم و به فرمایش خودش «لکم فی اسوه» جامۀ کاربردی و اجرایی بپوشیم، باید اولاً: علم غیبها و اخبار غیبی که آن حضرت داشته و ما به آن دسترسی نداریم را به کناری وانهیم. ثانیاً: جملاتی نظیر «ان الله شاء ان یراک قتیلا» را جوابی اقناعی برای طرف مقابل بدانیم و بگوییم چون اسرار نظامی، طرحهای عملیاتی و بسیاری از حوادث آینده و استراتژی و تاکتیک ها، نباید قبل از عمل، بیان می شد و گرنه احتمال بهره برداری دشمن از آن وجود داشت، امام با بیان رؤیای خود به گونۀ سربسته طرف مقابل را قانع ساخته و راه بحث و گفتگوی بیش از حد نیاز، در آن زمان را بسته است. ولی این کار لزوماً به معنای بستن فکرها و عقلها، پس از اتفاق افتادن آن واقعه و گذشت چندین سال از آن نمی شود و گرنه روشن است که بدون تحلیل و بررسی عقل مدارانه و خردپذیرانه نمی توان از آن حادثه درس آموخت.

بخش اول: حوادث گذشته و درس آموزی از آن

شاید این عنوان ذهن برخی را آزار دهد و اشکال کنند که مگر امام، نیاز به درس آموزی داشت؟ مگر امام به همۀ حوادث غیب و شهود آگاه نیست؟ پس عنوان درس آموزی چه معنی می دهد؟ پاسخ: فعلا مراد انکار یا اثبات علوم اهل بیت نیست بلکه مقصود این است که اگر بر فرض محال هیچ علم غیبی و یا خبری از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به امام حسین (علیه السلام) دربارۀ حوادث کربلا به حضرت نرسیده بود باز ایشان به عنوان یک سیاستمدار و یک رهبر عاقل و باهوش اموری را که در ذیل بیان خواهیم کرد می دانسته است و در آگاه بودن امام، از این حوادث، نفس اتفاق افتادن ایشان در آن زمان و مکان کافی است تا هر کسی در آن زمان آنجا حاضر بوده آنها را به خاطر بسپارد و در آینده مورد بهره برداری قرار دهد. بلکه تعدادی از آن حوادث آن قدر مهم و حیرت انگیز بوده که حتی به خاطر سپردن نیز نیاز نداشته و خودش پیوسته در خاطرها و ذهنها باقی می مانده است اگر چه شخص بخواهد آنها را از صحنۀ ذهن خود دور سازد. مثلاً حادثه ترور حضرت علی (علیه السلام) یا حادثه غصب فدک و بخورد با حضرت زهرا (علیها السلام) از اموری است که خواهی نخواهی در ذهن فرزندان این دو باقی مانده و از آن درسهایی آموخته اند.

1. مرتدسازی و مرتدکشی

یکی از حوادث ناگواری که پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) اتفاق افتاد ایجاد کارخانۀ مرتدسازی بود. ایجاد این کارخانه، زمینۀ قبلی داشت زیرا بسیاری از کسانی که در سالهای آخر عمر شریف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به اسلام گرویدند شناخت چندانی از اسلام نداشتند و حتی گروههایی نیز به خاطر ترس از آینده و احتیاط در مقابل حمله های احتمالی مسلمانان به آنان در ظاهر به اسلام گرویدند ولی اسلام از زبانشان به درون قلبشان راهی باز نکرده بود. به همین جهت پس از رحلت رسول خدا، احساس آرامش کردند و زبان را با قلب هماهنگ ساختند و راه احتیاط گذشته را رها ساختند و صریحاً به بت پرستی سابق رو آوردند و خود را برای مبارزه علیه اسلام آماده ساختند که مقابلۀ با آنان و نشان دادن قدرتی از ناحیۀ مسلمانان و اینکه با رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) دین او و راه و روش او تضعیف نشده است، کار بسیار خوب، بجا و پسندیده ای بود و هر مسلمان عاقل و دلسوز با آن موافقت می نمود. اما حاکمان آن روز، و برنامه ریزان و نقشه کشان، این زمینه را موقعیتی خوب برای سرکوب هر نغمۀ مخالف دانستند و با اسم مبارزه با ارتداد هر مخالفی را سرکوب کردند و حتی کسانی را که نماز می خواندند، روزه می گرفتند و پرداخت زکات را قبول داشتند ولی در این که آیا آن را به خلیفه بپردازند یا به شخص دیگر، یا خود، آن را به مصارف تعیین شده در قرآن برساند تردید داشتند نیز به ارتداد محکوم شدند و مورد هجوم همه جانبه واقع شدند. مؤمنان واقعی پس از آزمون و خطاهای متعدد فرا گرفتند که چگونه عمل کنند و سخن بگویند تا در عین بر ملا ساختن خطا کاری های خلفا و حکومت، هیچ گاه برچست ارتداد به پیشانیشان نچسبد و زمینه را برای بدنام سازی خود فراهم نکنند که خود، حدیث مفصلی دارد.

2. موج اعدام و ترور

انسانهای با ایمان، قوی و دارای سابقۀ طولانی، در اسلام و جهاد بودند که به هیچ نحو، برچسب ارتداد بر پیشانی آنان نمی-چسبید و با خلیفۀ وقت نیز مخالف بودند و باید برای آنان فکری می شد. اینان باز خودشان دو گروه بودند. الف: گروهی که زمینۀ خلیفه شدن در آنان وجود داشت و این احتمال موجود بود که اگر مردم از خلیفه روی گردان شوند به سوی آنان متمایل گردند. نظیر حضرت علی (علیه السلام)، سعدبن عبادۀ خزرجی و… و گروهی زمینۀ خلیفه شدن نداشتند چون سلمان فارسی، مقداد، عمار، ابوذر، ابن مسعود و… که اکثرشان برده های آزاد شده ای بودند که دارای ایمان کامل بودند و خلیفه را فاقد صفات لازم برای خلافت می دانستند. حاکمان فکر کردند که اگر گروه اول مورد تهدید جدی یا ترور واقع شوند بدیلی برای خلیفه باقی نمی ماند و چشم گروه دوم نیز به خط حساب می افتد و برای اینکه هر دو گروه احساس کنند که تهدید جدی است، به برخی اعمال خشونت دست زدند، از جمله: الف: همان لحظۀ اول پس از فوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) که ابوبکر را به خلافت برگزیدند با این استدلالها: اسلام در خطر است، ممکن است روم و ایران به بلاد اسلام حمله کنند، افرادی از دین برگردند، در شهرها آشوب شود و… پس باید شخصی که هم سن و سال و همراه و یار غار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بوده است را به خلافت برگزینیم، درنگ جایز نیست و اختلاف در امر حکومت و شورایی سازی ای و «منّا امیر و منک امیر»(6) گفتن به حال اسلام و مسلمانان زیانبار است و … با چنین فضاسازی ها خلیفه رسول خدا مشخص شد ولی می بایست در همان جلسه، گوشمالی به سعد بن عباده داده می شد تا دیگر برای همیشه فکر خلافت از سرش بیرون رود و بفهمد که تشکیل جلسه دادن، دور از چشم مهاجران و برنامۀ حکومتی ریختن و خود را نامزد خلافت دانستن، هزینۀ سنگینی دارد. به همین جهت در همان جلسه سعد را که از زور بیماری خود را در پارچه ای پیچیده بود و در گوشه ای نشسته بود پایمال و لگدکوب کردند که نزدیک بود جان دهد و هنگامی که گفته شد مواظب باشید، کشتیدش عمر گفت: خدا او را بکشد.(7) و با این کار چشم افراد زیادی به خط حساب افتاد. حتی خود سعد که گفت: «تا آخرین تیر در ترکش با شما می جنگم»، در عمل چنین کاری را نکرد، تنها عزلت کامل گزید و به جماعت و جمعشان حاضر نشد. ب: امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) که اولین فرد ایمان آورندۀ به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و شجاعترین، مبارزترین، عالم ترین و فعالترین مسلمانان بود و به خاطر سابقه و همچنین معرفی در غدیرخم شایسته ترین فرد برای خلافت رسول خدا بود و در حین انتخاب خلیفه به غسل و کفن و دفن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مشغول بود باید یا تسلیم محض می شد و عملاً تسلیم محض بودنش را نشان می داد یا ضربه ای چونان سعد و بالاتر از آن می-خورد که تا آخر، فکر رویارویی با خلیفه یا دسترسی به آن مقام را از سر بیرون کند! حضرت علی (علیه السلام) که نتیجۀ معکوس مبارزۀ مستقیم و صریح سعد بن عباده را دیده بود و افزون بر آن دلیلهای دیگری نیز داشت که نمی خواست با خلیفه درگیر شود، تنها از بیعت با او خودداری کرد و با عذر اشتغال به کفن و دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله)، جمع آوری قرآن و… از شرکت در جماعت آنان خودداری می کرد و در جمعهای کوچک، سزاوارتر بودن خود به امر خلافت را گوشزد می نمود. حاکمان ظاهراً برای فهمیدن مقدار التزام حضرت به اوامر حکومت و روشن تر شدن موضع وی، فدک را از همسرش حضرت زهرا (علیها السلام) غصب کردند و کارگران وی را از آنجا بیرون انداختند تا اگر صدای مخالفت حضرت علی (علیه السلام) بلند شد وی را به دنیا خواهی و مال دوستی متهم سازند و بگویند در زمانی که مبارزه با کافران و مرتدان نیاز به کمک مالی دارد او از آن دریغ می ورزد و زمینه برای تحقیر و توهین او فراهم شود و اگر مقاومت کرد، او را در هم بشکنند. اما حضرت علی (علیه السلام) در این رابطه سکوت کرد و حضرت زهرا (علیها السلام) خود به دنبال استیفای حق خود رفت و با خطبۀ معروفش ابوبکر و حکومت نوبینادش را به چالش کشید.(8) پس از رفت و آمدهای مکرر حضرت زهرا (علیها السلام) و استدلال و ارائه شاهد و گرفتن نامه ای از ابوبکر مبنی بر مالکیت فدک، و باز پس گرفتن آن نامه از دست حضرت زهرا، توسط عمر، و پاره کردن آن، حضرت علی (علیه السلام) وارد معرکه شد و در جمع مهاجران و انصار در مسجد با ابوبکر به گفتگو پرداخت و برخی از کارهای خلاف شرعش را روشن نمود. در اینجا بود که آنان به این نتیجه رسیدند که باید حضرت علی (علیه السلام) را از سر راه بردارند و به کارهایی دست زدند که نیازی به بازگو کردن آنها نیست. ج: همان گونه که حاکمان و سلاطین پیوسته نشان داده اند که «الملک عقیم» و برخی از آنان نیز همین را با صراحت اعلام کردند و برای آنکه حکومت از دستشان خارج نشود حتی اگر به فرزندانشان شک می کردند آنان را نابود می ساختند، طبیعی بود که حاکمان وجود مخالفانی چون حضرت علی (علیه السلام) و سعد بن عباده را بر نتابند خصوصاً سعد که به هیچ نحو در نماز آنان شرکت نکرد و حتی در حج با آنان وقوف و کوچ نمی کرد(9) این بود که این بار به فکر ترور او افتادند ولی مخفیانه و به دور از چشم مردم. و چون مردم خیلی از جن سخن می گفتند و کارهای جنّیان در ذهنشان عجیب و خارق العاده بود، سعد را ترور کردند و از زبان جنیان شعری سرودند و در شهر مدینه، در شب تار خواندند.
نحن قتلنا سید الخزرج سعد بن عباده
و رمینا بسهمین فلم نخطاً فوآده
و رئیس قبیله خزرج، سعد بن عباده را کشتیم به قلب او دو تیر نشانه رفتیم و در آن خطا نکردیم. و در کتابها نیز به عنوان سروده جنیان نقل شده.(10) این گونه کارها صورت می گرفت. برخی افراد با نفوذ را مخفیانه و با انواع حیله، و برخی افراد معمولی را علنی و در پیش چشم مردم می کشتند مثلاً خلیفۀ اول دستور داد که «فجاءه» را در پیش چشم مردم در بقیع به آتش بکشند و چون عکس العمل منفی مردم را دید در آخر عمر، اعلام پشیمانی کرد و گفت «وددت انی لم اکن حرقت الفجاءها و اطلقته نجیحاً او قتلته صریحاً(11) دوست داشتم که فجائه را آتش نمی زدم یا او را رها می ساختم و یا می کشتم». این گونه چنگ و دندان نشان دادنها موجب شد که مؤمنان، راه مبارزه را عوض کنند و به فکر چارۀ دیگری بیفتند. مؤمن که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود(12)، او که دیگران موجب عبرت و درس آموزی وی می شوند(13)، او که در مقابل حوادث چون منافق، چوب خشک نیست تا شکسته شود بلکه چونان شاخۀ گیاه نرم و مستقیمی است که همراه طوفان های سهمگین سر فرود می آورد و پس از بر طرف شدن طوفان دوباره، مستقیم و استوار راه خود را ادامه می دهد(14) و همو که با چراغ دین و دانش راه صحیح را می پیماید. امام حسین (علیه السلام) به عنوان یک مؤمن از این حوادث فرا گرفت که باید به گونه ای عمل کند که هیچ گاه زمینه ترور او فراهم نشود همان گونه که مواظب بود هیچ گاه زمینه ارتداد به وی نیز فراهم نگردد و طوری عمل نکند که جاهلان را علیه او بشورانند و علیه او جنگ مذهبی به راه بیندازند. وصیت نامه حضرت و گواهی او به وحدانیت خدا، رسالت پیامبر اکرم، حقانیت قیامت، صراط و … یک علت آن پیشگیری از بروز هر گونه شبهۀ بی دینی و ارتداد از دامن خود و اهل بیتش بود. حرکت کردن از راههای اصلی، و به طور علنی از مدینه وانتخاب مکه حرم امن الهی به عنوان اولین اقامت گاه، پس از خانه و کاشانه خود، افزون بر سایز فواید که در کتابهای مختلف بیان شده می تواند برای جلوگیری از ترور نیز باشد، تا نتوانند مخفیانه و دور از چشم دیگران او را ترور کنند و به جنیان یا حرامیان راهزن نسبت دهند. بنابراین چون امام حسین (علیه السلام) حوادث قبلی اعم از ترور علنی و مخفی، نسبت ارتداد و … را دیده است، در عمل سعی کرده به گونه ای رفتار کند که هیچ زمینه ای برای هیچ یک از آن رفتارها پیش نیاید. که این مطلب را در فصل بعدی با توضیح بیشتری بررسی خواهیم کرد.

3. محصورسازی در مدینه

از شیوه های دیگری که برخی خلفای پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به ویژه خلیفه دوم از آن استفاده می کرد، محصور ساختن مخالفان دانشمند و با نفوذ در شهر مدینه بود. آنان پیوسته از مطرح شدن فضایل خاندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و بویژه فضایل حضرت علی (علیه السلام) ترس و وحشت داشتند و به همین جهت ابتدا به عنوان صیانت قرآن از تحریف، نشر و کتابت احادیث را ممنوع کردند و این ممنوعیت تا زمان عمر بن عبدالعزیز ادامه یافت. آنان حتی روزی را به عنوان روز سوزاندن غیر قرآن اعلام کردند و با تبلیغ فراوان، مردم را به سوزاندن حدیثهای دست نویس خود ترغیب کردند و حتی خود خلیفه، حدیث های دست نویس خود را آورد و در پیش چشم دیگران از بین برد. سپس از مسافرت و تبلیغ حافظان قرآنی که متمایل به خاندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بودند جلوگیری کردند و آنان را در مدینه نگه داشتند. گاهی به عنوان مشاوران خلیفه و اهل حل و عقد، زمانی به عنوان نیاز عاصمه اسلام به تبلیغ و رشد و… و اگر زمانی مجبور می شدند یکی از آنها را به سرزمینی گسیل کنند، افزون بر تأکیدهای عمومی گاهی خود خلیفه، در مراسم بدرقه و تودیع شرکت می کرد و باز سفارش می نمود که مردم را از قرآن باز نگیرید و به سنت و حدیث مشغول نسازید! این گونه برخوردها تا زمان معاویه نیز ادامه داشت. برگشتن امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) به مدینه و نبودن هیچ خبر و حدیثی از آن بزرگواران در طول دو دهه نتیجۀ همین سیاست بود. اما این دو امام همام، در این دوره نسبتاً طولانی به تربیت و پرورش فرزندان و خانوادۀ خویش پرداختند، اگر چه آنان ائمه (علیهم السلام) را درون خانه نیز آزاد نمی گذاشتند و تطمیع جعده همسر امام حسن (علیه السلام) و تحریک او در جهت سم خورانیدن به حضرت مجتبی (علیه السلام) نشان از عمق خفقان بنی امیه دارد. ولی به هر حال وجود افرادی مقاوم در صحرای کربلا و پس از آن و تسلیم دشمن نشدن هیچ یک و سخنان سنجیده و منطقی هر یک، در میدان مبارزه و در طول اسارت، و صبر و تحمل آنان و سکوت و فریاد آنان همه و همه حکایت می کند که امام حسن (علیه السلام) یک دهه آخر عمرش و امام حسین (علیه السلام) دو دهه، یک دهه همراه با برادر و دهه دیگر پس از شهادت برادر، به انسان سازی، پرورش روحی افراد پرداخته است و کاری که اولین رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بود و «و انذر عشیرتک الاقربین؛(15) و خویشان نزدیکت را هشدار ده» را به بهترین نحو انجام داده اند. نمونه ای از درسهای روحی که در آن دوره حضرت اباعبدالله (علیه السلام) به خانوادۀ خویش و برخی از یاران بسیار نزدیک یاد می داده دعای عرفۀ آن حضرت است که در آن رگ و پوست یکایک شریانها و تمامی ذره ذرۀ جسمش به یگانگی خدا شهادت می دهند و خداوند را پیوسته و در هر حال رقیب خود می داند و غیر خدا را در مقابل خدا، هیچ می انگارد و حب خدا را بزرگترین نصیب انسان از زندگی می داند و چنان اوج می گیرد که نیکو یی های خود را در مقابل عظمت پروردگار، بدی قلمداد می کند و وجود خود را در مقابل او به هیچ می-انگارد.(16)

4. شکنجه، آزار، تبعید و قطع حقوق

از شیوه های دیگر برخورد برخی حاکمان با مخالفان، شکنجه کردن بود. ابن مسعود، ابوذر، عمار و… قربانی این گونه برخوردها بودند و حتی ابن مسعود در این راه پهلویش شکست و در حال فقر و ناداری که حقوقش نیز قطع شده بود، در خانه جان داد، اگرچه آخرین لحظات عمرش، عثمان به بالینش آمد و از گذشته به نوعی معذرت خواهی کرد و خواست حقوق قطع شده او را بپردازد ولی ابن مسعود از گرفتن آن امتناع نمود و گفت: در وقتی که بدان نیاز داشتم نپرداختی و اکنون دیگر بدان نیازی ندارم. ابوذر علاوه بر ضرب و شتم و قطع حقوق تحمل تبعید به شام و احضار به مدینه و سرانجام تبعید به ربذه را نیز پذیرا شد و در اوج فقر و بی کسی در آنجا جان داد. این شیوه ها برای به کار می رفت، که زمینۀ اجتماعی برای خلیفه شدن برایشان نبود آنان که قبلاً برده بودند و به برکت اسلام آزاد گشته بودند و طایفه و عشیره و حامیان نسبی قومی نداشتند تا از آنان حمایت کنند. در چنین وقتی وظیفۀ گروه اول، تنها دعوت کردن شکنجه شدگان و تبعیدشدگان به صبر بود. البته گاهی مراجعه به خلیفه و مناقشه ای بسیار آرام با او و یاری اندک به افراد قطع حقوق شده از کارهایی بود که در آن دوره انجام می شد، خلیفه معمولاً تحمل انتقاد تند را نداشت حتی عثمان از اینکه کسانی، ابوذر را برای رفتن به تبعیدگاهش، ربذه بدرقه کنند نیز ناراحت بود و بدرقه جمع چهار نفری حضرت علی (علیه السلام)، عقیل، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) از ابوذر، را بر نتافت و به نزاع کشیده شد. و در همۀ این مواقع هر شخص زیرکی فرا می گرفت که با خلیفه و صاحب قدرت، چگونه باید برخورد کرد؟!

5. مسموم سازی

مسوم سازی شیوه ای بود که در حکومت معاویه شروع شد و اولین بار «مالک» سردار رشید حضرت علی (علیه السلام) به عسل مسموم از پای درآمد. این شیوه طرح پیشرفته ترور بود خصوصاً که امکان داشت این طرح به دست افراد خوب، مخلص و ناآگاه، با پشتیبانی افراد خبیث و آگاه انجام شود و به ویژه که بسیار مخفیانه بود و ممکن بود در بین عوام، آن را به دست تقدیر و خواست خدا، نسبت داد و به جای آنکه مستقیماً بخواهند کسی را بکشند تا تبعاتش دامنشان را بگیرد، یا جنیان را قاتل نشان دهند تا کسی قبول نکند، این بار، امکان داشت که از لفظ تقدیر خدا و خواست او و اجابت دعای شامیان در مسجد استفاده کرد و علاوه بر از بین بردن دشمن، معاویه را نیز شخصی مستجاب الدعوه قلمداد کرد. این طرح آن قدر مؤثر و بی خطر بود که معاویه تصمیم گرفت، رقیب اصلی خود امام حسن مجتبی (علیه السلام) را نیز با همین شیوه، از پای درآورد. فریفتن «جعده» همسر حضرت (علیه السلام) برای زهر دادن به حضرت در همین راستا بود. اما همان گونه که طرحهای قبلی به رسوایی گرایید و بیش از یکی از دو مورد کارایی نداشت، طرح مسموم-سازی نیز عقیم ماند و دست معاویه رو شد و امام حسین (علیه السلام) نیز در برابر این توطئه هوشیار بود و تا پیدا کردن راه دیگری برای از بین بردن امام (علیه السلام) و برداشتن تمامی موانع از سر راه حکومت یزید مرگ معاویه فرا رسید.

6. اتهام از خوارج بودن

یکی دیگر از توطئه هایی که از زمان حاکمیت مطلق معاویه شروع شد و تا سالها پس از او نیز وجود داشت و حسابهای شخصی زیادی را با آن تصفیه کردند مارک «خارجی» بودن، بود. خوارج نطفه اشان در جنگ صفین و با قرآن بر سر نیزه کردن معاویه بسته شد. آنان از لشکریان حضرت علی (علیه السلام) بودند و با شجاعت می جنگیدند. در گذشته کمتر کسی درصدد انسان سازی نبود زیرا خلفا نه توان آن را داشتند و نه نیاز آن را حس می کردند، آنان بیشتر درصدد کشورگشایی یا تحکیم موقعیت خود بودند، حضرت علی (علیه السلام) نیز امکاناتی در اختیار نداشت و شعاعهای پرفروغش در مدینه و در جمع محدودی محصور شده بود، پس از به خلافت رسیدنش نیز انواع مشکلات از جمله، دو جنگ جمل و صفین و خرابکاری-های به جای مانده از سابق، تمام توان و نیروی او را گرفت. از سوی دیگر طبیعت کار فرهنگی و انسان سازی، نیازمند زمان طولانی و فراغت بال است. به همین جهت جمع زیادی از لشکریان حضرت ناآگاهان شمشیر زنی بودند که نه صحابۀ پیامبر اکرم بودند تا از محضر او کسب دانش کرده باشند و نه در دوران خانه نشینی حضرت علی (علیه السلام) توانسته بودند از چشمه سار علم او استفاده کنند و نه پس از به خلافت رسیدنش. به همین جهت در بحبوحۀ جنگ، وقتی معاویه قرآنها را بر سر نیزه کرد، دست از جنگ کشیدند و گفتند: « ما با قرآن نمی جنگیم» و نتوانستند توطئه بودن این عمل را درک کنند. آنان نه تنها جنگ نکردند بلکه ادامۀ جنگیدن حضرت علی (علیه السلام) را خلاف شرع دانسته و او را به دست کشیدن از جنگ مجبور ساختند. پس از جریان حکمیت، و توطئه عزل شدن حضرت علی (علیه السلام) و بر حکومت ماندن معاویه، خوارج متوجه اشتباه اول خود شدند ولی دستی ناپیدا از ناآگاهی آنان استفاده کرد و توطئه دوم را رقم زد و گفتند چون حضرت علی (علیه السلام) حکمیت را پذیرفته، گناهی مرتکب شده و باید توبه کند! و این توطئه جدید شمشیر دو لبی بود که هر دو لب آن متوجه حضرت علی (علیه السلام) بود و خوارج از آن غافل بودند و آلت دست دشمن. زیرا اگر حضرت، به حرف آنان عمل می کرد، آن دست ناپیدا مطرح می ساخت که توبه کردن، اعتراف ضمنی به گناه است و باید در مقابل گناهی که انجام داده محاکمه و محکوم شود و اگر توبه نمی کرد –همان گونه که نکرد- به جرم اینکه گناه کرده و بر گناه خود اصرار دارد کافر شمرده می شد و مستحق مرگ. و نه تنها خود حضرت مستحق مرگ بود بلکه هر کسی که حکومت او را قبول داشت یا ذره ای محبت علی (علیه السلام) را به دل داشت گناهکار بود و سزاوار مرگ. و با همین توجیهات، شکنجه و کشتار دوستان و یاوران حضرت علی (علیه السلام) در هر کجا که امکان داشت آغاز شد. و در دل مردم از این گروه چنان ترس و وحشتی ایجاد شد که هرکجا اسم خوارج شنیده می شد لرزه بر اندام مردم می افتاد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) اگرچه چشم این فتنه را کور کرد و آنان که به هیچ صراطی مستقیم نبودند از دم تیغ گذراند و پیشگویی های رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) را به همه نشان داد ولی پس از آن واقعه فرمود: «لا تقاتلوا الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فأخطأه، کمن طلب الباطل فأدرکه؛(17) پس از من با خوارج جنگ نکنید زیرا کسی که خواستار حق است اما خطا می-کند همانند کسی که باطل را طلب می کند و به آن می رسد، نیست». و با این جمله نشان داد که دشمن اصلی، معاویه و یاورانش هستند که خواستار باطل هستند و با نقشه های شیطانی خود، به آن می رسند نه خوارج که خواستار حقند ولی جهالت و ناآگاهی، آنان را به کارهای خلاف می کشاند. و با اینکه حضرت فرمود: «از آنان بیش از ده نفر زنده نمی مانند و از شما بیش از ده نفر کشته نمی شوند و قتلگاهشان این سوی نهر است»،(18) و دیدند که سخن حضرت علی (علیه السلام) درمورد کشته ها و محل آن درست درآمد حکومت ها از عنوان جنگ با خوارج بیشترین بهره را بردند، بویژه پس از شهادت حضرت علی (علیه السلام) و خصوصاً که به دست یکی از خوارج به شهادت رسید ترس عجیبی سراسر جامعۀ اسلامی را فرا گرفت و حکومت معاویه از این حربه بزرگترین استفاده را کرد و هر گروه مخالفی را به اسم خوارج سرکوب نمود. و برچسب خارجی برای معاویه ارزشی بالاتر از مارک ارتداد برای خلیفه اول و دوم پیدا کرد و اساساً در زمان معاویه تنها مارک مفید برای کشتار و قلع و قمع، برچسب خارجی بود و این اتهام در زمانهای بعدی نیز کاربرد زیادی داشت به حدی که یزید نیز تلاش می کرد شهدای کربلا را در کوفه و شهرهای مسیر راه تا شام خارجی جلوه دهد.

نتیجه:

تا اینجا راههایی که خلفای حکومت ها برای برخورد با مخالفان خود مورد استفاده قرار داده بودند، به طور بسیار فشرده مطرح شد و معلوم گشت که آنان از ترور، شکنجه، اتهام ارتداد، اتهام خارجی بودن، محصورسازی و مسموم سازی استفاده کرده اند و هرگاه توطئه ای کشف شده و حربه ای از دستشان افتاده به حربۀ جدیدی متوسل شده اند. هر یک از آنان از تجربۀ قبلی استفاده کرده و علاوه بر آن راه جدیدی برای برخورد با مخالفان ابداع و اختراع کرده است. ابداع راه جدید، معمولاً معلول این بوده که توطئه سابق کشف شده و افراد خود را در برابر آن به نحوی صیانت کرده اند که آن حربه، دیگر مؤثر واقع نشود و نتوان آن اتهام یا جرم را متوجه افراد دانست. در ضمن طرحها و ابداعهای حاکمان، به طور اجمال چگونگی مقابله با آنها نیز اشاره شد ولی در قسمت بعد در این رابطه توضیحهای بیشتری بیان خواهد شد. ان شاءالله

پی نوشتها:

1. اشاره به حدیث متواتر و معروفی است که شیعه و سنی با الفاظ و عبارتهای گوناگون نقل کرده اند: انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا بعدی ابداً، کتاب الله و عترتی اهل بیتی؛ من در بین شما دو چیز گرانبها وا می نهم که اگر به آن دو تمسک جویید، هیچ گاه گمراه نمی شوید، کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم. (وسائل الشیعه، ج 27، ص 33، روایت 44/33، چاپ آل البیت) و در برخی احادیث آمده «احداهما اکبر من الاخره» یا «احداهما اعظم من الاخر». ر.ک: بحارالانوار، ج1، ص 158 و 369.
2. همان.
3. ر.ک: موسوعه کلمات الامام الحسین، 329.
4. همان.
5.
6. السیره النبویه، ابن هشام، 3-4، ص 660، تاریخ طبری، 2/456، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت.
7. ر.ک: همان، همچنین ر.ک: تاریخ طبری، 2/458 و 459
8. ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 16/211.
9. تاریخ طبری، 2/458.
10. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 17، ص 223، دارالکتب العلمیه، همچنین ر.ک: اسدالغابه 2/443، دارالکتب العلمیه، بیروت.
11. مروج الذهب، 2/303، دارالفکر، بیروت، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 17/222، فجاءه اسمش «ایاس بن عبدالله بن عبد یا لیل»(1) بود. «او نزد ابوبکر آمد و از او تقاضای سلاح کرد تا با مرتدان بجنگد، پس از گرفتن اسلحه به راه زنی و غارت اموال مسلمانان و مرتدان پرداخت و هرکسی را که می یافت می کشت، همانند کاری که خوارج –در زمان حضرت علی (علیه السلام)- می کردند». (2) ابوبکر «طریفه بن حاجر» را در تعقیب او فرستاد، طریفه و برادرش «معن» همراه «خالدبن ولید» بودند، «فجاءه» نیز با «نجبه» همراه بود، طریفه با نجبه جنگید و نجبه در حال ارتداد کشته شد. سپس طریفه حرکت کرد تا به فجاءه رسید و او را اسیر کرد و نزد ابوبکر فرستاد. ابوبکر نیز او را آتش زد. (3)
1. اسدالغابه، 3/73، ذیل طریفه بن حاجز.
2. شرح نهج البلاغه، ابن ابی احدید، 17/222، ایراد یازدهم به ابوبکر.
3. اسدالغابه، 3/73، ذیل طریفه بن حاجز.
12. لا یلسع المؤمن من جحر مرتین (من لا یحضره الفقیه، 4/378).
13. ان السعید من وعظ بغیره (همان، 4/377 و 402؛ کافی، 8/72 و 81).
14. عن النبی (صلی الله علیه و آله): مثل المؤمن مثل الخامه من الزرع، تکفئها الریاح تصرفها مره و تعدلها اخری … و مثل المنافق مثل الأرزه المجذیه التی لا یصیبها شیء حتی یکون انجعافها مره واحده (بحار، 68/218، همچنین ر.ک: کافی، 2/257) آنچه در متن آمد، برگرفته و استفاده ای از حدیث است نه معنای مستقیم آن.
15. سورۀ شعراء، آیه 214.
16. ر.ک: کلیات مفاتیح الجنان، دعای عرفه.
17. نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 61.
18. همان، خطبه 59.

نوشتن نظر