تولد لیبرالیسم از درون لژهای فراماسونری

تولد لیبرالیسم از درون لژهای فراماسونری

سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۰۸
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

گرایش كم رنگ و كم نفوذی كه به ویژه پس از سركوب جنبش دهقانی در سال 1525 میلادی، ضعیف تر گردید به نحوی كه از اوایل قرن هیجدهم و با تشكیل تشكل رسمی فراماسونری، در درون فراماسونری جهانی هیچ نقش و سهمی نداشت. از اواسط قرن هیجدهم به بعد باقیمانده های این گرایش كم رمق و روبه زوال شبه ماسونی در هیأت هسته  ها و محفل  ها و انجمن های كوچك و پراكنده و منفرد و كم اثر و خارج از جریان تشكل رسمی و فراگیر ماسونی به حیات خود ادامه داد و امروزه نشان روشنی (هرچند كم رنگ) از حضور و فعالیت آشكار آنها دیده نمی شود.

 

این گرایش كم رنگ و ضعیف و غیرغالب در شبكه تشكّل های شبه ماسونی، دارای تمایلات سوسیالیستی و نیز باور ها و تمایلاتی بود كه بعد ها به ناسیونال- سوسیالیسم معروف گردید. از چهره  ها و محافل معروف این  ها می توان از «یان هوس»، «وایكلیف»، «توماس مونتسر»، «فردریش فیخته»، كارل ماركس، «انجمن عدالت»، «انجمن توله» و نظایر این  ها نام برد.

این گرایش غیرغالب در شبكه تشكل های شبه ماسونی كه درپی تأسیس فراماسونری رسمی، از طرف تشكّل فراماسونری مورد بی توجهی قرارگرفته و به بازی گرفته نشد، با آن جریان غالب لیبرال- سرمایه دار (كه در قرن هیجدهم فراماسونری را پدید آورد) در تعلق به مدرنیته و اومانیسم و ترویج جهان بینی مدرنیستی همراهی و سازگاری داشت و اختلاف آن با گرایش غالب لیبرال- سرمایه دار، بیشتر در توجه به برخی شعارهای عدالت طلبانه و برخی وجوه فرهنگی- سیاسی دیگر بود.

جریان فرهنگی- اجتماعی شبه ماسونی و به دنبال آن فراماسونری، به لحاظ نظری ریشه در آموزه های كابالایی دارد كه خود آن برگرفته از آموزه های شرك آلود كاهنان مصری مدافع فراعنه (موسوم به هرمتیكا) و نوعی بازخوانی مدرنیستی آن است. به عبارت دیگر، هم شبكه محافل و كانون های شبه ماسونی و هم دستگاه عریض و طویل فراماسونری رسمی به لحاظ نظری و فكری ریشه در آموزه های كابالایی (وجه غالب آنچه كه عرفان یهودی نامیده می شود) دارد. اما كابالا چیست؟  كابالا غالباً در دو معنا به كار می رود:

الف) به یك اعتبار كابالا معادل تصوف یهودی پنداشته می شود. در این معنا به كل آنچه (به درستی یا به اشتباه) تصوف یا عرفان یهودی دانسته می شود، كابالا اطلاق می گردد.

ب) در معنای دوّم، كابالا به وجه و صورتی خاص از آراء  عرفانی یهودی گفته می شود كه آغاز آن  با «اسحاق كور» (تئوریسین و صوفی یهودی ساكن جنوب فرانسه متوفی به 1235 م است) و آراء او است و به دنبال او یهودی دیگری به نام «نهمانیدس» كه از اهالی كاتولینیای اسپانیا بود، آراء اورا بسط و تفصیل داد و نزدیك به 50 كتاب و رساله در این خصوص نوشت. نهمانیدس در سال 1270م درگذشت و تا قبل از نگارش كتاب «زوهَر» توسط «موسی بن شم تاولئونی» (كه اورا می توان برجسته ترین چهره در عرفان نظری یهودی دانست) آثار نهمانیدس، اصلی ترین آثار مرتبط با آموزه های كابالایی بود.

در واقع در این معنای دوم، كابالا معادل كل جریان عرفان یهودی دانسته نمی شود، بلكه به صورتی از آن، كابالا گفته می شود. در سیر تطور عرفان یهود، می توان چند مرحله را به صورت متمایز و در عین حال مرتبط باهم عنوان كرد:

1 ـ مرحله عرفان مركاباوگنوسی
2 ـ مرحله نهضت حَسیدی آلمانی
3 ـ مرحله كابالا كه آغاز آن با آموزه های اسحاق كور در اواخر قرن دوازدهم در ایتالیا بود و با آراء نَهمانیدس در اسپانیای قرن سیزدهم تداوم یافت و نهایتاً با نگارش كتاب زُهَر توسط موسی لئونی  در اواخر قرن سیزدهم(فاصله سال های 1280م-1286م) به اوج خود رسید.
4 ـ مرحله حسیدی متأخر

به نظر می رسد حتی اگر كل اندیشه عرفان یهود را معادل كابالا بدانیم، بازهم آن دسته از آراء و افكار كه توسط اسحاق كور و بعد از او، نهمانیدس عنوان گردیده و در كتاب زُهَر به صورت یك مجموعه مدوّن منسجم درآمده است (و به طور خاص، كابالا نامیده می شود) را باید هسته اصلی و وجه غالب و تعیین كننده و هویت بخش عرفان یهود بدانیم و در بحث از عرفان یهود (كابالا) توجه خود را بر آن متمركز كنیم.

كابالا كه تلفظ عبری آن، «كباله» است و در زبان فارسی معادل های قبالا و قباله نیز برای آن قرارداده شده است، از ریشه عبری qbI به معنای «قبول كردن» یا «پذیرفتن» گرفته شده است. مفهوم قبالا در كاربرد عام آن معادل مجموعه  تعالیم رمزی و باطنی و عرفانی یهودی بوده است. از اوایل قرن سیزدهم، كابالا به طور خاص به جریان اصلی عرفان یهود اطلاق گردیده است و به نوعی كابالا معادل عرفان یهود دانسته شده است. اگرچه كابالا به طور مشخص در اواخر قرن دوازدهم و به ویژه در قرن سیزدهم میلادی، صورت مدوّن منسجم مكتوب یافته است، اما به نظر می رسد كه ریشه های آن به لحاظ نظری به آمیزه ای از آموزه های فلسفه نوافلاطونی و برخی آراء مشركانه شرق دور برمی گردد، اما در یك نگاه كلی می توان گفت كه آموزه های جهان بینی مشركانه مصریان باستان، «هرمتیكا» كه كاهنان مشرك دربار فراعنه مروّج آن بودند، روح و جوهر و جان مایه اصلی كابالا است. در واقع می توان گفت كه آنچه در قرون دوازده و سیزده میلادی و به ویژه در كتاب معروف «زُهَر» به صورت مكتوب و مدّون ارائه گردید، نوعی بازخوانی اومانیستی آراء مشركانه هرمتیكا از فیلتر فلسفه نوافلاطونی است كه به شدّت مورد استقبال و حمایت اومانیست  ها قرارگرفت. در واقع تاریخ ظهور و بسط آراء اومانیستی در رنسانس و پس از آن در سراسر تاریخ غرب مدرن، در وجوه و جنبه های مختلف با كابالا و آموزه های مشركانه فرعونيِ هرمتیكا به طور تنگاتنگ درآمیخته است. به نحوی كه می توان وجه بسیار مهمی از بنیان  ها و ظهورات نظری اومانیسم (به عنوان روح وحدت بخش عالم غرب مدرن) را محصول كابالا و اندیشه های كابالیستی دانست.

كابالا، اندیشه ای مشركانه است كه در صورت مدوّن و منسجم قرن سیزدهمی اش جان مایه ای اومانیستی دارد. به لحاظ هستی شناسی، كابالا بر نوعی وحدت وجود سكولار- شرك آلود از عالَم مبتنی است كه به نحوی كفرآمیز (العیاذبالله) انسان و خدا را از یك سنخ و از یك ذات می داند و آنها را هم طراز هم می پندارد و بدین سان منكر مخلوق بودن انسان و خالقیت خداوند می گردد. كابالا اگرچه به عنوان وجه اصلی عرفان یهود (تسامحاً معادل و برابر عرفان یهود) مطرح است (واین گونه هم هست)  اما در اصل و ریشه خود، آموزه ای شرك آلود است كه یهودیان در زمان حضورشان در مصر، آن را از كاهنان مشرك فرعون پرست مصری فراگرفتند. به نظر می آید حضرت موسی(ع) در مقام پیامبر الهی و مبشّر توحید در مبارزه شان با فرعون، با آموزه های شرك آلود فرعون و كاهنانش (كه به هرمتیكا معروف گردیده) نیز مبارزه می كرده اند. همچنین از شواهد و قرائن تاریخی این گونه برمی آید كه گوساله پرستی بنی اسرائیل (پرستش گوساله سامری) ریشه در آموزه های مشركانه هرمتیكا دارد. همین باورهای مشركانه فرعونی است كه شاكله كابالا را تشكیل می دهد. كابالا، آن گونه كه در قرن سیزدهم میلادی در اسپانیا و ایتالیا رواج یافت، آمیزه ای از شرك هرمتیكا و فلسفه نوافلاطونی بود كه به طریقی اومانیستی توسط فیلسوفان و شاعرانی چون پیكودلا میراندولا، نیكولاكوزائی و كپرنیك و پرورش یافتگان آكادمی افلاطونی فلورانس، بازخوانی گردید و روح اومانیستی رمزآلود یهودی مآب آن در آثار و اشعار داوینچی و بوتیچلی و جان میلتون و شكسپیر و آراء مارتین لوتر و ژان كالون و فرانسیس بیكن و جوردانو برونو و طیفی گسترده از متفكران رنسانس و اكوار پس از آن ظهور و بسط و تداوم یافت.

دانستیم كه كابالا آیینی است كه به مصرباستان برمی گردد... و اساس آن بر روش استنباط نادرستی است كه انسان را مخلوق نمی داند، بلكه آن را موجودی ملكوتی می داند كه از ازل وجود داشته است. اومانیسم از این طریق وارد اروپا گشت... ارتباط بین اومانیسم و كابالا در منابع مختلفی مورد تأكید قرارگرفته است. یكی از این منابع، كتاب نویسنده معروف مالاچی مارتین با عنوان «كلید این خون» است. او می گوید كه اثر كابالا را به وضوح می توان در اومانیست  ها مشاهده كرد: در این جو غیرعادی از نظر بی ثباتی و كشمكش در اوایل رنسانس ایتالیا، شبكه أی از انجمن های اومانیست با آرمان فرار از زیر سلطه این نظم دیرینه ظهور كردند... این انجمن  ها به چیزی دست یافتند كه آن را مجموعه أی فوق سری از دانش یك حكمت گنوسی می پنداشتند، كه آن را تا حدی براساس فرهنگ های آیینی و سری برگرفته شده از آفریقای شمالی- به ویژه مصر- و تاحدی براساس كابالای كلاسیك یهود بنا نهاده بودند. اومانیست های ایتالیایی، عقیده كابالا را پاكسازی كردند به طوری كه تقریباً آن را به طور كامل تغییر دادند. آنها مفهوم حكمت گنوسی را نوسازی كردند و آن را به یك مفهوم كاملاً این جهانی تبدیل كردند. حكمت گنوسی ویژه ای كه آنها درپی آن بودند دانشی سرّی برای دراختیار گرفتن نیروهای بی هدف طبیعت جهت یك هدف اجتماعی- سیاسی بود. به طور خلاصه، انجمن های اومانیستی ای كه در آن دروه شكل گرفتند خواستار جایگزین كردن فرهنگ مسیحی اروپا با فرهنگ جدیدی بودند كه در كابالا ریشه داشت. آنها می خواستند برای رسیدن به این منظور یك تغییر اجتماعی- سیاسی ایجاد كنند... در قرن چهاردهم سازمان ماسونی و اومانیستی ای در اروپا متولد گردید كه منشأ آن به كابالا بازمی گشت. و این سازمان مانند یهودیان، مسیحیان و مسلمانان به خدا كه آن را خالق و فرمانروای تمام جهان و تنها پروردگار انسان می دانند، اعتقاد نداشت، به جای آن، آنها از یك مفهوم متفاوت مثل، «معمار بزرگ عالم» استفاده می كردند كه آن را «بخشی از جهان مادی» تلقی می كردند.

... با نگاهی كوتاه به مجموع آثار ماسونری، می بینیم كه این سازمان چیزی نیست جز اومانیسم سازمان یافته، همچنین درمی یابیم كه هدف آن برقراری یك نظم اومانیست سكولار در تمام جهان است.

فراماسونری، تشكّلی اومانیستی و در خدمت غایات استكباری عالم غرب مدرن است كه ریشه در آموزه های كابالایی دارد. در بررسی نسبت فراماسونری با ایدئولوژی های مدرن می توان گفت لیبرالیسم كلاسیك و نئولیبرالیسم بیش ترین و عمیق ترین پیوند را با فراماسونری دارد. در یك بیان دقیق تر باید گفت كه لیبرالیسم كلاسیك و همچنین نئولیبرالیسم تماماً از دل فراماسونری درآمده اند. در میان ایدئولوژی های مدرن، هیچ یك از ایدئولوژی های دیگر، پیوندی این گونه نزدیك و تنگاتنگ و ارگانیك با فراماسونی ندارد. لیبرالیسم از درون لژهای ماسونی متولد گردیده و بیانگر شعار ها و خواست های فراماسونری است.

در یك بررسی فشرده، اركان جهان بینی ماسونی را  می توان این گونه برشمرد:
1 ـ اعتقاد به وجود یك خدای ساعت ساز و صور مختلف دئیسم؛ (در مراحل فوقانی درجات ماسونی، اعتقاد به ماتریالیسم و آته ئیسم محض، جانشین دئیسم و فرضیه خدای ساعت ساز می گردد).
2 ـ  سكولاریسم اومانیستی ولائیسیته
3 ـ اندیشه ترقی
4 ـ  تئوری تسامح و تساهل
5 ـ  ترویج پلورالیسم دینی در میان معتقدان به ادیان
6 ـ  اعتقاد به نظام سرمایه داری مدرن به عنوان اوج قله  «ترقی»  و «پیشرفت»!!
7 ـ  اعتقاد به شعار محوری «آزادی، برابری، برادری»
8 ـ  فردانگاری و تئوری حقوق بشر فردانگارانه

مقصود از «آزادی» در جهان بینی فراماسونی، مفهوم فردانگارانه و سرمایه دارانه آزادی است و این امر گویای پیوند نزدیك و فراتر از آن، همانندی تقریبی جهان بینی ماسونی و لیبرالیسم می باشد. شعار «برابری» مطروحه در جهان بینی ماسونی نیز ماهیتی لیبرالی- نئولیبرالی دارد. ذات این برابری، نوعی برابری صرفاً ظاهری حقوقی است كه در لیبرالیسم و نئولیبرالیسم محوریت دارد. باطن این به اصطلاح برابری (كه امری صرفاً حقوقی و ظاهری است) نوعی نابرابری تمام عیار ظالمانه است كه بر یك رابطه استكباری و استثماری ناعادلانه مبتنی است و برابری ظاهری حقوقی (كه البته آن هم ناقص است) صرفاً وظیفه پنهان كردن آن باطن ناعادلانه را دارد.

لیبرال  ها در بسیاری رویكردهای سیاسی- اجتماعی شان، (به ویژه در قرون هیجدهم و نوزدهم)، بر عنصر «برادری» انسان  ها تكیه می كرده و اكنون نیز بعضاً این كار را می كنند. باطن شعار برادری مدّنظر لیبرال  ها (رهبران لیبرال انقلاب فرانسه شعار ماسونيِ  «آزادی، برابری، برادری» را به شعار اصلی و مركزی انقلاب فرانسه بدل كردند) همان درون مایه  ماسونی است. فراماسون  ها كه در یك مجموعه گسترده و متنوع اما منسجم و دارای جهت گیری واحد اومانیستی، سازماندهی شده اند، یكدیگر را «برادر» خطاب می كنند و نوعی اتحاد و همراهی تمام عیار سازمانی با یكدیگر را به صورتی منضبط و به عنوان یك وظیفه دنبال می كنند. بر همین اساس است كه ماسون  ها كه اغلب به صورت پنهانی در مجموعه های مختلف فرهنگی و سیاسی و ساختارهای حكومتی كشورهای مختلف حضور و فعالیت دارند، یكدیگر را به صورتی متحد (اما اغلب پنهانی) مورد حمایت تمام عیار و گسترده قرار می دهند. جوهر برادری ماسون  ها با یكدیگر، پشتیبانی و كمك به یكدیگر و حمایت از همدیگر در جهت كلی پیشبرد اغراض شیطانی ماسونی است.

لیبرالیسم كلاسیك و نئولیبرالیسم همانندی های مهم و تعیین كننده ای با جهان بینی ماسونی دارند. به لحاظ تاریخی نیز اكثریت لیبرال  ها و نئولیبرال  ها فراماسون بوده و هستند (این احتمال وجود دارد كه آن اقليّتی از لیبرال  ها و نئولیبرال  ها كه در خصوص فراماسون بودن آنها اطلاعات مستند نداریم نیز ماسون باشند، اما بنا به دلایلی اسناد مربوط به عضویت آنها در لژ ها و محافل و كانون های ماسونی فعلاً پنهان مانده باشد). رهبران لیبرالیست انقلاب فرانسه یعنی كسانی مثل میرابو، بریسو، رونالد، پیتون... و نیز رهبران لیبرالیست انقلاب آمریكا افرادی چون جورج واشینگتن، تامس جفرسون، الكساندر همیلتون، بنیامین فرانكلین و... و نیز رهبران و ایدئولوگ های انقلاب های لیبرال- پیوریتانی قرن هفدهم انگلستان، همگی فراماسون بوده اند. جان لاك كه خیلی از مورخان تاریخ اندیشه، اورا پدر لیبرالیسم می دانند، به محافل شبه ماسونی فعال در انگلستان و هلند قرن هفدهم تعلق داشت. منتسكیو و ولتر و هلوسیوس كه از رهبران الهام بخش لیبرالیسم بوده اند، فراماسون بوده اند. اساساً می توان گفت كه ایدئولوژی لیبرالیسم كلاسیك از دل محافل ماسونی پدیدار گردید و این حكم در خصوص نئولیبرالیسم و ایدئولوگ های اصلی آن (كسانی چون: هایك، فریدمن، پوپر، برلین و...) نیز صدق می كند.

آراء فراماسونی شاكله تئوریك لیبرالیسم كلاسیك را تشكیل داده اند و اكثریت قابل توجه ایدئولوگ های لیبرالیسم كلاسیك و نئولیبرالیسم از اعضا و وابستگان لژ ها و محافل و كانون های ماسونی هستند. یكی از نكاتی كه جا دارد اشارات مختصر اما مشخص تری درباره آن داشته باشیم، مسئله نسبت میان آراء كابالیسم یهودی و لیبرال- دموكراسی است. مقصود ما از كابالا و عرفان كابالایی به طور مشخص معطوف به مجموعه آرائی است كه در قرن سیزدهم میلادی در كتاب «زُهر» و برخی متون دیگر به صورت منسجم و مدوّن و در هیأت یك نظام فكری سامان یافته است. این نظام فكری بر رنسانس ایتالیا و وجه اصلی آموزه های «آكادمی افلاطونی فلورانس» (كه در سال 1439 توسط اومانیست سرمایه دار ایتالیایی «كوزیمودمدیسی» تأسیس گردید) سیطره داشته است.

لورنزو والا، پیكودلا میراندولا، مارسیلیو فیچینو، نیكولای كوزائی، گیلام بوده (كه در سال 1530 یك دانشگاه به منظور ترویج اندیشه و فرهنگ اومانیستی در فرانسه تأسیس كرد كه در آن زبان عبری هم آموزش می دادند)، چهره های سرشناس و متنفّذ خاندان مدیچی، دسیدریوس اراسموس، فرانچسكو پترارك، جیووانی بوكاچیو و همه چهره های تأثیرگذار و نام آور فلسفی و فرهنگی و ادبی رنسانس ایتالیا و اروپای مركزی تحت تأثیر و در بسیاری موارد پیرو «كابالیسم یهودی» بوده اند و برخی از آنها (مثل پیكودلامیراندولا) كوشیدند تا نحوی كابالیسم مسیحی پدید آورند. می توان رئوس اصلی و مهم تلقی كابالیسم از عالم و آدم را به صورت بسیار فشرده و چكیده و خلاصه، این گونه بیان كرد.[ از بابت بیان محتوای مشركانه و كفرآلود نگرش كابالایی از خداوند رحمان و رحیم طلب مغفرت و بخشش داریم و از بندگان مؤمن او پوزش می طلبیم. به جهت روشن شدن مطلب از بیان این مدعاهای مشركانه ناگزیریم.]:

خداوند تجلی می كند و این تجلی در صورت نهائی اش به صورت انسان (در صورت فردی و جمعی و حیات جوامع و تاریخ) ظاهر می گردد. در ابتدا میان ذات بی كران خداوند كه به عبری «ان سوف» نامیده می شود و تجلّی او كه «شخینا» نامیده می شود، وحدت و هماهنگی وجود دارد، اما به واسطه گناه و سپس هبوط انسان، میان ذات بی كران و انسان فاصله می افتد و انسان گرفتار تبعید می گردد (تبعید قوم یهود نیز جلوه ای تمثیلی از تبعید انسان است. زیرا در كابالا، حقیقت انسان فقط در انسان یهودی ظاهر می گردد) بدین سان وحدت خداوند (العیاذ باا...) متلاشی می گردد و شكاف پدیدار می گردد و فساد ظاهر می شود. در باور كابالا، این شكاف و فاصله و دوری به عبارتی تبعید شر دانسته می شود و كابالیسم در بیانی كفرآلود مدعی می شود كه این شر (العیاذ باا...) نتیجه وجود شر در ذات خداوند و وجهی از ذات آن است.

در كابالیسم، انسان [العیاذ با ا...] شریك خدا است و خدا [ العیاذ باا...]  به انسان نیازمند است. مطابق مدعای كابالا، وظیفه انسان بازسازی وحدت درونی خداوند و پُركردن [العیاذ با ا...] شكاف و تجزیه درونی خداوند است و این امری است كه به اراده انسان تكیه و نیاز دارد. چون در كابالیسم، انسان همانا وجه اصلی «شخینا» (یعنی تجلی عینی «ان سوف») است، از این رو مدعی می شوند كه انسان، جزئی از ذات خداوند است و چون كابالیسم برپایه  نگرش نژادپرستانه اش، قوم یهود را حقیقت و باطن اصیل انسان می داند، از این رو مدعی می شود كه قوم یهود (العیاذ باا...) جزئی از ذات خداوند است.

از این رو تبعید یهودیان از اورشلیم (بنابه مدعای یهودیان) در دوره باستان تجسَم [العیاذ با ا...] تجزیه خداوند بوده است و بازگشت قوم یهود به ارض موعود [العیاذ با ا...] به معنای بازگشت وحدت به درون خداوند خواهد بود. بنابر آموزه های كابالیستی، بازگشت شخینا (كه كابالیسم مدعی است، جلوه ای از تجلی مؤنث خداوند است) به ان سوف و تحقق وحدت در ذات خداوند، تنها با بازگشت یهودیان به سرزمین موعود است كه محقّق می گردد و با تحقّق وحدت خداوند، جهان در نظم و آرامش قرار خواهد گرفت و همه امور به سامان خواهد شد و نظم، جای پریشانی را خواهد گرفت. از این رو آموزه های كابالیستی مدعی اند كه وجود و عمل یهودیان و بازگشت آنان به ارض موعود و حركت آنها در این مسیر برای تأمین توازن جهان و رهایی انسان و به سامان شدن امور، ركنی ضروری و بی بدیل است.

انسان (و از نظر كابالا، در واقع قوم یهود) برای انجام وظیفه خود و كمك به خداوند به منظور تحقق وحدت درونی اش، بدون هیچ مدد و كمكی از خداوند، با تكیه بر سلوك مبتنی بر تصوف جنسی (نوعی تصوف كاذب اباحی) و تساهل و تسامح و از طریق به كارانداختن سرمایه و به برتری رساندن آن (سرمایه سالاری) كه در باطن و در عمل به معنای سیطره یهود است (زیرا سرمایه داری سكولار مدرن محصول بسط و سیطره نگاه یهودی به پول و رباخواری و استثمار است) و از طریق اومانیسم كه جوهر آن طغیان علیه خداوند به عنوان یك شریك- رقیب است، می تواند با بازگشت به ارض موعود، فرایند «تیكون» (رهایی) را محقّق سازد. نگاه دینی منطبق با این تفسیر از نسبت عالَم و آدم با خدا، دئیسم است كه فیلسوفان یهودزده عصر به اصطلاح روشنگری و بسیاری از لیبرال  ها به ترویج آن می پردازند.

در واقع مطابق مدعای كابالیسم، یهودیان با درپیش گرفتن سلوك مبتنی بر زندگی سرمایه سالارانه و تسامح و تساهل و سلوك ملهم از تصوف جنسيِ رازآلود و سرانجام استقرار در سرزمین موعود و بازسازی معبد در مقام قوم برگزیده است كه همه بشریت و جهان را نجات بخشیده و [العیاذ با ا...] خداوند را وحدت می بخشد. براساس آموزه های كابالیسم، انسان قابلیت آن را دارد كه در مراتب كسب معرفت پیش رود و به اوج رسد، مطابق كابالیسم این اوج و رسیدن انسان به جایگاه والایی كه شایسته آن است مستلزم (العیاذ باا...) ستیز با خداوند (به عنوان رقیب انسان) است. نگاه كابالا به مفهوم گناه در رفتار انسان، نگاهی است كه در انسان شناسی لیبرال و در چارچوب سهل گیری نسبت به گناه و عنوان كردن این مدعا كه گناه كردن (و تجربه كردن) حق بشر است، ظاهر گردیده و ترویج یافته است.

بدین سان می بینیم كه مؤلفه های اصلی و محوری مرتبط با ایدئولوژی های لیبرالیستی، در آموزه های كابالایی مطرح گردیده است و از این منظر، كلّ حوزه ایدئولوژیك لیبرال- دموكراسی، وام دار كابالا هستند و به یك اعتبار از دل آن درآمده اند.

نوشتن نظر

طرح روز

جستجو

جدیدترین نظرات

اوقات شرعی